من ،خاطره ، اسب ، سوار

من از پس این همه اسب بی سوار بر نمی آیم .

واژه ها رنگ می بازند و مثل برگ خزان از میان ذهنم می ریزند

سوژه ها مثل گولّه برف های بچگی

(که با خود به درون اتاق می بردم)

چکه چکه ذوب می شوند

محو می شوند .

خوب این انصاف نیست:

خاطرات عجیب و  وحشیانه رشد می کنند

و همچون اسب های بی سوار و رمیده در دشت خیال من چارنعل می تازند !

 

 

/ 0 نظر / 7 بازدید