منظره

در حوالی زرد  نیلی  خاکستری افق

نشسته ای چشم در چشم طلوع

بر دامنه بلندترین چکاد این فلات

چشم انتظار کدامین حقیقتیم

انسانیت جامی بلورین بود در دست کودکی نوپا

در اولین گام بهانه ای شد برای زخم هایی نو تر و نو تر

و در تکاپوی بازسازی دوباره اش

تنگی شد نازک

که بردیمش به آوردگاه

به راستی کجاست حد و مرز حماقت ها؟

دوباره بیاندیشم به ترازوی حماقت - اندیشه

هرچه بیشتر فکر میکنم

انسانیت ،

حماقت است نه چیز دیگری

خوب نگاه کن

چگونه این کفه دیوانه وار و سریع بر خاک میساید سر .

در حوالی سرخ نیلی سیاه غروب

 در کمین فرصت و فرداها

بر پاشنه این دروازه تباه

چشم انتظار کدامین سپیده دم  نشسته ایم ؟

 

/ 0 نظر / 5 بازدید