سراب

پشت دری بسته ، تنها ایستاده ام

از درون تاریکی نگاه می کنم

نشتی نور از دور تا دور در پیداست

پشت در خورشید است آیا ؟

صدای همهمه

و شادی های کودکانه آنسو

وای ..وسوسه های لرزه ناک در تنم  صعود میکند

دست می برم به سوی در

گامی بر میدارم

لعنت بر این تعلل و شک

نترسیدن را به خودم نهیب میزنم

در که می گشایم اما

در شلوغی آنسو

زیر تشعشعی داغ

بی وجود حتی یک وجب سایه

فقط نا جوانمردی  و جنون

موج می زند روی موج دیگری

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید