صبحگاه خاطرات

تیغه برف زده گل زرد زیر آفتاب طلایی صبحگاهی می درخشد

و من

بر نمناکی بارش شبانگاهی قدم می زنم

بوی عطر پوست لیچ گردو در هوای سرد پیچیده

سگ های این باغ یا آن باغ واق می زنند .

دست می کشم بر دیوار کهنه باغ

و لبه شیروانی دیوار را لمس میکنم .

آه از یاد های رفته بر باد

داد از قصه های گم شده در پس زمان .

مادر بزرگی پیر و خسته در رهگذر زمان

پدر بزرگی استوار و پاک و پرکار در مرز نود .

خنده های کودکانه

شادی عروسی دایی ، خاله یا عمو .

آه از غم گذر

داد  از رویارویی با سال آخر .

/ 0 نظر / 5 بازدید