حکایت بی بدیل

حکایت اینگونه آغاز شد :

نقل طربناک شادی های زودگذر

رج های رنگ

آمیخته در  تارها و پود ها

درخشش  الماس گون 

چشم ها یم

جستجوگر ردپای گمی از احساس

وچشمهایت  که در مقابل من است

با پس زمینه لبخندی محو و پنهان ، اما هویدا

صدباره به  احساس می گویم نه

اما دوباره از آغاز .

نقل محبت هاب بی دلیل و ناگهان

یکرنگی این صد رنگ بی بدیل

چند گونگی های یکسان و شاید به نظر همسان

تفاوت های شیرین 

همسانی های  تلخ

صدباره در این جنگل تاریک گم می شوم

و دوباره پیدا

پیدا .

نقل من نقل عشق نیست

که عشق دروغی بیش نبود در امتدا خلقت بشر

کمینی در راه و بهانه ای  برای بقای

بقایی برای شایدهای محتمل و شاید شیرین

بقایی برای باید های اخلاقی

اینجا مساله من و تو یک نیاز واقعی است

نیازی محسوس

با نتیجه ای شیرین 

کاملا دلچسب  ، بی بدیل .

 

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید