ناگفته های مرد سنگی

گوشه ای که سر ریز میکند روح آشفته من

مکالمه

مرد اول که برای هماهنگی یک سری کارها اومده محل کارم ، با لبخند شیطنت آمیزی رو لباش گوشی موبایلش رو میذاره روی میزم . ازم آدرس دستشویی رو می پرسه و میگه : "بی زحمت اگر کسی زنگ زد جواب بده ، منتظر یک تماس مهم هستم ".

  تلفن قار قار میکنه و روی شیشه میز راه میره . نزدیک لبه میز و قبل از افتادن میگیرمش . یه نیگاهی به صفحه نمایش گوشی میکنم . یکی از دوستای مشترکمون هست که تماس گرفته .

  دکمه سبز رو فشار میدم و مکالمه برقرار میشه . مرد دوم از پشت گوشی داره با ذوق و شوق چیزی تعریف میکنه . اجازه نمیده حرف بزنم . به زحمت سلام میکنم و اون بی توجه داره مث رگبار کلماتی با لهجه متمایز شهر خودش میریزه بیرون . خیلی تند حرف میزنه : " آقا همونجوری که گفته بودی مرد سوم و چهارم رو متقاعد کردم که شهرام نباشه بهتره . الان هم که خودش خواسته میشه همه چیز رو انداخت گردن خودش . راستی موسسه ایکس هم رفتم اونجا هم هر کی پرسید گفتم مشکل خانوادگی داره و خودش نمیخاد بیاد . پیش رییس موسسه هم تا جایی که میشد زیر آبش رو زدم . "

 با آستینم عرق پیشونیم رو پاک میکنم . مرد دوم میگه :"کاری نداری؟" و شاتاراق گوشی رو قطع میکنه .

 مرد اول در حالی که داره دستش رو با شلوار و پیرهنش خشک میکنه وارد اتاق میشه و با صورتی بشاش میگه :" آخ شهرام داشتم خفه میشدم " .

+   شین عین نژاد ; ٧:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۳۱

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir