ناگفته های مرد سنگی

گوشه ای که سر ریز میکند روح آشفته من

داوطلب

روی یک شیب جنوبی تو ارتفاعی حدود 4000 متر از سطح دریا ، چندتا مرد با کفش ها و کوله هایی که از ظاهرشون کاملا معلومه چقدر سنگین هستند ، توی یک صف بلند به آرامی در حال حرکت رو به بالا هستند . زمستونه و برف همه جا رو پوشونده . آفتاب از پس سر میزنه اما با اینحال اگر بایستی سردت میشه . کم کم دو نفر عقب می مونند . یکی سرش رو بین دستاش فشار میده و در حالی که چشماشو بسته روی یک تخته سنگ میشینه .

مرد اول ( از ارتفاعی پایین تر ) : بچه ها حال دوستمون خوب نیست ، ارتفاع زده شده من کمی پایینتر میرم و یک کمپ برقرار میکنم ، فقط یکی بمونه با ما .

بعضی از نفرات سرشون رو بر میگردونن انگار که نشنیدن ، چند تا از نگاها قفل میشه رو یک نفر که نقش سرپرست اصلی تیم رو داره . انگار خودش فهمیده که بچه ها با نگاه چی ازش میپرسن .

مرد دوم ( زیر بارون نگاه  دیگران با تته پته و هیجان ) : نه نه ، م..من که نمیمونم ، میخام حتما فردا قله رو صعود کنم .

سکوت کوتاهی حکم فرما میشه . شاید سایرین تو دلشون از جواب غیر عادی سرپرست اصلی تعجب کردند و به رو نمیارن . بعضیا هم که طبق معمول اصلا تو باغ نیستند .

مرد سوم ( با لبخند محو ) : آقا من میمونم ، نگران نباشید . اصلا میدونید حالم هم زیاد خوب نیست بمونم بهتره . فقط چون سه نفر میشیم دو تا چادر بذارید و اگر که میشه یکی دیگه هم بمونه که تو هرچادر دو نفر باشیم .

 یک نفر دیگه هم اعلام آمادگی میکنه که بمونه ، کمی لوازم رو جابجا میکنند . تو انعکاس نور از سطح برف ، نه نفر به سمت بالا در حرکتند و سه نفر وسایل رو تو کوله ها جابجا مبکنند ، میندازن پشتشون و اون مرد ارتفاع زده رو به سمت پایین میبرند ، شاید یک کم پایین تر چادری بزنند و با استراحت حال اون مرد بهتر شه .

+   شین عین نژاد ; ٩:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir