ناگفته های مرد سنگی

گوشه ای که سر ریز میکند روح آشفته من

بهارانه

امتدادزندگی چه سردبود و بی روح

آندم که نبودی

تا تو بیایی و مرا به نور و شادی و عشق اشاره کنی

با تو ای ترنم بهاری تولدم چه مبارک است

چه زیبا دوباره و دوباره زایشم را به تماشا نشسته ای .

درنگ میکنم اینجا

زمان سریع تر از همیشه میگذرد 

هم آغوشی بهاری در لابلای سبزه و سنگ چشمان آسمان را هم مینوازد

و ترانه های عاشقانه با پرندگان این دشت هم صدا ست .

و حال اگر فرصتی برای آرزو دارم 

آرزو میکنم تو را :

خورشید شو در جنوبی ترین جبهه این دامنه ها 

و دوباره به تن خسته من بتاب و بتاب .

 

+   شین عین نژاد ; ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٢

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir