ناگفته های مرد سنگی

گوشه ای که سر ریز میکند روح آشفته من

جدایی

 

عبور میکنم ، مرور می کنم

از این شهر سرد

و این خاطرات محو را .

که بودیم ما ؟ از کجا به هم رسیده ایم ؟ تا کجا ؟

انگار گذشته منجمد شده است

چنان چون همین آب سر ریز نهر .

سوال می کنم چرا؟

گاهی جواب می دهی گاهی نمی دهی

چون های بسیار

به این دلیل یا به آن دلیل

و شاید چون آزادی خوب است!

غرور به جاست!

سعی لازم است !

و شاید حق با توست ،

التماس می کنم  که بیشتر بمان

و تو با خونســـــردی می خوابی

فکر میکنم ، خیال می کنم

و چـــــقـــــــدر عشق بی معنی است .

+   شین عین نژاد ; ٦:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٢٧

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir