ناگفته های مرد سنگی

گوشه ای که سر ریز میکند روح آشفته من

غم مرد

مرد ....

سر به زیر و آرام

آخرین نگاه خود را 

غریبانه غریبانه

بر افق می دوزد 

 

مرد .. با غرشی زیر لب 

بی صدا 

ترانه می خواند:

با شمایم آدم ها

ای رنگ باخته رنگدانه هابی عشق در قلبتان

مرگ به ناپاکی هاتان

پاینده مهرورزیتان

 

شاید اندیشه تان

بر انچه من می گویم 

و می خوانمتان

کور باشد.

اما می دانم

که در انتهای بن بست و تنگ قلبتان 

به من

می اندیشید

و دعاهایمان را که خواندمتان

به زیر لب زمزمه می کنید .

////

سبک های کهنه ورافتاده

از مد افتاده

دلهره های کهنه از بطن آدم های کهنه می جوشد

اما مظروف کهنه را ظرف کهنه ای باید

شما احمق ها

ظرفهاتان را در لجن می شویید

تا برای پوشیدن درد کهنگی

پست ولجن مالشان کنید

فقط همین ...

اما لجن مالی احمق ها

فقط چهره ای کریه برای اندیشه های پلید است

چهره ای که روباهکی حیله گر را به یاد می آورد و بس

و شما که به بی آزاری محتاجید

بوی تعفنتان

قلبهای عاشق را به دور ترین نقاط می راند .

////

پاکان به پاکان 

و ناپاکان به ناپاکان

بسنده می کنند (که تقدیری جز این نیست) .

و همین است آنانکه به دشمنان مهر می ورزند 

با ما

چنان چون سگی کینه توز 

بی علت ودلیل

دشمنی می کنند .

گرگها با گرگها

مردها با مردها

نفرتی چنان تنها شایسته بیراهه های نرفته احمق هاست

درندگی گرگ صفتانه انسانها 

وصف کودکانه جنون بهانه ایست در دل شما .

////

سنگ ها بر سنگ ها بی اثرند ! 

اما دل ها ، دل ها را چنان می شکنند که از تعجب دیوانه می شوی.

ای دل بی کس من

ای سرمایه کودکانه عشق های بی سرانجام

من تورا 

تا کنون 

از دل های آواره جدا داشته ام

و بر سر رف احساس 

بر کناری 

برای تماشا گذاشته ام .

حال دیگر 

دل ها بر دل ما بی اثرند!

اما...

نمیدانـــــــم اما چه !

ولی.....

سنگهایند که از دور بر سنگ ها بی اثرند 

دل های بدینگونه بیمار...

دیگر بدون واهمه تاثر دل می شکنند .

////

سنگی برداشته ای و در دست گرفته ای 

با آن غریبه ها را تهدید می کنی

بی دلیل

بی علت و اثر !

آدم های غریبه کرند و کور

آدم های غریبه از فشار سنگ مسرور می شوند 

و سر شکستگی به سنگتان

بر ایشان

جز افتخار نیست .

////

دیشب آسمان درونم صاعقه ای بود

اما دلیل و برهان 

جلوی باران را

مســـــدود کرده بود .

دیـــشب..

آسمان...

دیشب...

به هر قیمتی ...

جلوی ریزش باران گرفته شد .

اما سنگینی غمناکی 

و غمی سنگین

دل را 

ماتم سرا و غمخانه ای کرده بود .

////

شاعران گمنام

بی دلیل

احمقانه شعر می گویند 

ظاهرا  هنر یعنی صدایی بلند

چیزی جدا از اثری بدیع و نو .

حماقت است

شاید حماقت من است 

که شعر مس گویم

ترانه می خوانم.

هق هق پراثرتر است

التماس و ناله

عاقلانه تر است .

////

و مرد ..

بی صدا

در خود شکست؛

چنان چون سنگی بر شیشه ای

و شکستنی ...

770417

+   شین عین نژاد ; ٧:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/٩/۱۸

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir