ناگفته های مرد سنگی

گوشه ای که سر ریز میکند روح آشفته من

دشنه از پشت

هنوز زمین زیر پا از باران سنگین دیشب خیسه . با اینکه کلی از وسایل رو زمین گذاشتم و بعضی چیزها رو هم به شاگردای کلاس دادم کیسه بار دیواره نوردی روی پشتم سنگینی میکنه . گاهی خستگی و سنگینی روحیه نه جسمی .

   دو روز پیش به دعوت چندتا جوون علاقمند به سنگ نوردی ، کله سحر از شهر خودم راه افتادم و حدود چارصد پونصد کیلومتر روندم تا به یه شهر دیگه رسیدم تا کلاس سنگ نوردی براشون برگزار کنم . رسیده و نرسیده به مردی که پیشکسوت رشته ورزشی ما تو اون شهره زنگ زدم و رخصت بگیرم :

من : سلام . آقا یه تعداد از دوستای همشهری شما ، از من خواستند که بیام براشون یه کلاس برگزار کنم ، با اجازه  من اومدم شهرتون . خواستم قبل از شروع از شما رخصت بگیرم .

پیشکسوت : دستت درد نکنه . ممنونم . حیف که تو شهر نیستم تا ازت پذیرایی کنم . کاش فرصتی بود که منم بودم .

من : خیلی ممنونم . راستی تو بخش اموزش هیات کوهنوردی آشنایی دارید که باهاش هماهنگ کنم ؟

پیشکسوت : بله شمارش رو الان برات می فرستم .

من : آقا ممنونم و خداحافظ .

   با لرزش موبایل می فهمم که پیامک رسیده . و شماره رو می گیرم  :

من : سلام . آقای آموزش من شماره شما رو از آقای پیشکسوت گرفتم . من یک کلاس سنگ نوردی میخام در شهر شما برگزا .. ر .. کـــــ..ـــــــنــــ.......ـــم ..

آقای آموزش (وسط حرفم میدوئه ) : نـــه . ما زیر ریز نمرات شما رو تایید نمیکنیم چون آقای پیشکسوت اعلام نارضایتی کردند !

من : عه ! نه آقا اشتباه میکنید آقای پیشکسوت خودش شماره شما رو به من داده . خیلی هم ابراز خوشحالی کرده از برگزاری کلاس پیشرفته سنگ نوردی توسط من تو این شهر .

آقای آموزش : نــــــع . نمیشه .

کمی با خودم فکر میکنم . دندونام رو و هم فشار میدم . شماره پیشکسوت رو دوباره می گیرم . بر نمیداره ، صدای زنگ خوردن به بوق بوق هرز میوفته و من قطع می کنم . باید تصمیم بگیرم و من تصمیم می گیرم که بچه ها رو بیارم شهر خودم و کلاس رو تو بند یخچال برگزار کنم .

    با خودم میگم بی خیال و تو مسیر کافه غلام به بند یخچال ، توی این جنگل رنگ وارنگ پاییزی زیر یک درخت ازگیل دستم رو دراز می کنم تا ازگیل بچینم . خیلی خوشمزست .

 

+   شین عین نژاد ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٥

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir