ناگفته های مرد سنگی

گوشه ای که سر ریز میکند روح آشفته من

فریاد ته گلو

زیر سایه شوم خفقان به زور نفس میکشم

مزه تلخ و متهوع کافور ته گلو

عرضه ندارم که حتی یه داد بزنم

لعنت به این نسل ترسو

لعنت به این همه شغال

تو دلم میگم

اما انگار می ترسم که فریاد بزنم

تلویزیونو که روشن میکنم

انقدر دروغ گوش میکنم

که انگار دارم توالت بین راهی رو بو می کنم

طرف با افتخار از حبس آزادی حرف می زنه

از اعدام چند جوون به جرم اعتراض دم می زنه

یه سردار نشون میده با یه قیافه کج و کوله و خفن

میگه این لباس سیاها همه آدم خوبان

احمقانه

با جدیت

از خدا دم می زنه

میگه از پشت بوم میام تو خونت

چون احساس میکنم در خطری !

لعنت بر این فساد

لعنت بر این جنایت کارا

یه عده متجاوز و قاتل به اسم دین

که شرفو

آزادی رو

با سرنیزه زور

با دروغ با تزویر از دم می زنن .

زیر سایه شوم خفقان به زور نفس میکشم

مزه تلخ و متهوع کافور ته گلو

عرضه ندارم که حتی یه داد بزنم

لعنت به این نسل ترسو

لعنت به این همه شغال

تو دلم میگم

اما انگار می ترسم که فریاد بزنم .

 

 

+   شین عین نژاد ; ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/۱۱

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir